تبليغاتX
آسمان آبی
ادبی، اجتماعی، فرهنگی
در دستانم دو جعبه دارم که خدا آنها را به من هدیه داده است.

او به من گفت:

غمهایت را در جعبه سیاه و شادیهایت را در جعبه طلایی جمع کن.

من نیز چنین کردم و غمهایم را در جعبه سیاه ریختم و شادیهایم را در جعبه طلایی!

با وجود اینکه جعبه طلایی روز به روز سنگین تر می شد اما از وزن جعبه سیاه کاسته می شد!

در جعبه سیاه را باز کردم و دیدم که ته آن سوراخ است!!!

جعبه را به خدا نشان دادم و گفتم: پس غمهای من کجا هستند؟!

خداوند لبخندی زد و گفت: غمهای تو اینجا هستند، نزد من!

از او پرسیدم: خدایا، چرا این جعبه ها را به من دادی؟ چرا این جعبه طلایی و این جعبۀ سیاه سوراخ را؟

و خداوند فرمود:

بندۀ عزیزم، جعبه طلایی مال آنست که قدر شادیهایت را بدانی و جعبه سیاه تا غمهایت را رها کنی!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 15:40  توسط زهرا  | 

اگه به سمت نور برم سایه ها پشت سرم قرار می گیرند.

یه تنه نمی تونم دنیا رو عوض کنم، ولی قسمت کوچکی از اون رو می تونم، خودم رو.

مردم به آنچه می کنم توجه دارن، گفته هایم رو فراموش می کنن.

من گذشته رو فراموش می کنم، حال رو غنیمت می شمارم و به فردا امیدوار هستم.

آنچه سرنوشت من رو تعیین می کنه شرایط زندگیم نیست، بلکه تصمیم های منه.

گریه با من به دنیا اومد، ولی خنده رو باید یاد بگیرم.

شانس فقط گاهی به من کمک می کنه ولی تلاش همیشه.

مشکلات خودم رو بر ماسه ها می نویسم و امتیازاتم رو بر مرمر.

زنگی زیباست، کافیه خوب ببینمش.

من اونقدر شکست می خورم تا راه شکست دادن رو یاد بگیرم.

من این رو می دونم که اگر هر روز نوزادی متولد می شه، نشاندهنده اونه که خدا هنوز به آینده ما امیدواره.

بزرگترین افتخار این نیست که هرگز سقوط نکنم، بلکه اینه که بعد از هربار سقوط دوباره بلند شم.

خوشبختی همین الانه، فردا نیست، دیروز هم نیست، نگاه کن.

به جای اینکه قربانی تغییر باشم استاد تغییر می شم.

هیچوقت نمی گم کاشکی زندگی بهتر از این بود. بلکه می خوام خودم بهتر از این باشم.

ساده ترین کار جهان اینه که خودم باشم و دشوارترین کار جهان اینه که کسی باشم که دیگران می خوان.

من می دونم که هدف های بزرگ، انگیزه های بزرگ ایجاد می کنه.

هیچ چیز عوض نمی شه،من دیدم رو عوض می کنم. رمز کار اینه.

من اجازه نمی دم هیچ انسانی به جای من فکر کنه.

من پل های پشت سرم رو خراب نمی کنم. شاید بارها مجبور باشم از همان پل عبور کنم.

من می دونم که اگه تاریکی نبود نور معنا نداشت. پس شب رو باید بشناسم.

من از گفتن " نمی دونم " نمی ترسم.

موفقیت پیش رفتنه نه به نقطه پایان رسیدن.

من از پیر شدن نمی ترسم بلکه از پیشرفت نکردن می ترسم.

عاشق باش حتی بدون معشوق.   

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 11:54  توسط زهرا  | 

 

 

 

زمانی که دری به روی ما بسته می شود، در دیگری به رویمان گشوده خواهد شد. ولی ما با خیره شدن به در بسته از مشاهدۀ در گشوده غافل می شویم.  

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 11:3  توسط زهرا  | 

 

معراج magnify
من اشعار فریدون مشیری رو خیلی دوست دارم برای همین هم یکی از شعرهای قشنگش را براتون انتخاب کردم امیدوارم خوشتون بیاد:

 

گفت:آنجا چشمه ی خورشیدهاست

آسمانها روشن از نور و صفاست

موج اقیانوس جوشان فضاست

باز من گفتم که: بالاتر کجاست؟

گفت: بالاتر، جهانی دیگر است

عالمی کز عالم خاکی جداست

پهن دشت آسمان بی انتهاست

باز من گفتم که : بالاتر کجاست؟

گفت: بالاتر از آنجا راه نیست

زان که آنجا بارگاه کبریاست

آخرین معراج ما عرش خداست!

بازمن گفتم که: بالاتر کجاست

لحظه ای در دیدگانم خیره شد!

گفت: این اندیشه ها بس نارساست

گفتمش: از چشم شاعر کن نگاه:

تا نپنداری که گفتاری خطاست،

دورتر از چشمه ی خورشیدها،

برتر از این عالم بی انتها

باز هم بالاتر از عرش خدا

عرصه پرواز مرغ فکر ماست 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 9:56  توسط زهرا  | 

شریعتی می گوید:
نمى دانم از او چه بگويم ؟ چگونه بگويم؟
خواستم از "بوسوئه" تقليد كنم، خطيب نامور فرانسه كه روزى در مجلسى با حضور لوئى، از "مريم" سخن مى گفت. گفت، هزار و هفتصد سال است كه همه سخنوران عالم درباره مريم داد سخن داده اند. هزار و هفتصد سال است كه همه فيلسوفان و متفكران ملت ها در شرق و غرب، ارزشهاى مريم را بيان كرده اند.
هزار و هفتصد سال است كه شاعران جهان، در ستايش مريم همه ذوق و قدت خلاقه شان را بكار گرفته اند. هزار وهفتصد سال است كه همه هنرمندان، چهره نگاران، پيكره سازان بشر، در نشان دادن سيما و حالات مريم هنرمندى هاى اعجازگر كرده اند. اما مجموعه گفته ها و انديشه ها و كوششها و هنرمنديهاى همه در طول اين قرنهاى بسيار، به اندازه اين يك كلمه نتوانسته اند عظمت هاى مريم را باز گويند كه:
"مريم مادر عيسى است".

yas2.jpg

و من خواستم با چنين شيوه اى از فاطمه بگويم، باز درماندم:
خواستم بگويم:
فاطمه دختر خديجه بزرگ است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه دختر محمد(ص) است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه همسر على (ع) است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه مادر حسنين است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه مادر زينب است.
باز ديدم كه فاطمه نيست.
نه، اينها همه هست و اين همه فاطمه نيست.
فاطمه، فاطمه است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 10:56  توسط زهرا  | 

الهی راز دل را نهفتن دشوار است و گفتن دشوارتر.

الهی! آن خواهم که هیچ نخواهم.

الهی! ما را یارای دیدن خورشید نیست، دم از دیدار خورشیدآفرین چون زنیم؟

الهی! روزم را چون شبم روحانی گردان و شبم را چون روز نورانی.

الهی، خودت گفتی " و لا تیأسوا من روح الله "، ناامید چون باشم.

الهی! چون است که چشیده ها خاموشند و نچشیده ها در خروش.

الهی! پیشانی بر خاک نهادن آسان است، دل از خاک برداشتن دشوار است.

الهی! ظاهر ما اگر عنوان باطن ما نباشد در "یوم تبلی السرائر" چه کنیم؟  

الهی! گرگ و پلنگ را رام توان کرد، با نفس سرکش چه باید کرد؟

الهی! اگر بخواهم شرمسارم و اگر نخواهم گرفتار.

الهی! دل به سوی کعبه داشتن چه سودی دهد آنکه را دل بسوی خداوند کعبه ندارد.

الهی! دل خوشم که الهی گویم.

 

برگرفته از "مناجات نامه آملی"

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 9:26  توسط زهرا  | 

- هیچ کس نمی تواند به عقب برگردد و از نو شروع کند، اما همه می توانند از همین حالا شروع کنند و پایان تازه ای بسازند.

- خدا روز بدون رنج، بدون خنده، بدون اندوه، و آفتاب بدون باران وعده نداده است. اما او توان پایداری در آن روزها، و وعدۀ تسلی پس از اشک و چراغ راه را داده است.

- وقتی اتفاقی برایتان می افتد، چه خوب و چه بد، به معنایش فکر کنید. در پشت اتفاقات زندگی منظوری نهفته است که به شما یاد می دهد چطور بیشتر بخندید و سخت گریه نکنید.

-شما نمی توانید کسی را وادار کنید که دوست تان بدارد، اما می توانید به کسی تبدیل شوید که دوستش می دارند.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 9:24  توسط زهرا  | 

پنج قانون خوشبختی را به خاطر بسپارید:

- قلب تان را از نفرت پاک کنید.

- ذهن تان را از نگرانی ها دور کنید.

- ساده زندگی کنید.

- بیشتر بدهید.

- کم تر توقع داشته باشید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 9:43  توسط زهرا  | 

لوئیز ردن، زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس، و نگاهی مغموم. وارد خواروبار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد. به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمی تواند کار کند، و شش بچه شان بی غذا مانده اند.

جان لانگ هاوس، صاحب مغازه، با بی اعتنایی، محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند. زن نیازمند، در حالی که اصرار می کرد گفت: آقا، شما را به خدا، به محض این که بتوانم پول تان را می آورم.

جان گفت نسیه نمی دهد.

مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را می شنید به مغازه دار گفت: ببین خانم چه می خواهد، خرید این خانم با من.

خواروبار فروش با اکراه گفت: لازم نیست، خودم می دهم. لیست خریدت کو؟

لوئیز گفت: اینجاست.

لیست ات را بگذار روی ترازو. به اندازه وزنش، هر چه خواستی ببر.

لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد، از کیفش تکه کاغذی درآورد و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفۀ ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفۀ ترازو پایین رفت.

خواروبار فروش باورش نشد. مشتری از سر رضایت خندید.

مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه دیگر ترازو کرد. کفۀ ترازو برابر نشد. آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند.

در این وقت خواروبار فروش با تعجب و دل خوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته شده است.

کاغذ، لیست خرید نبود، دعای زن بود که نوشته بود: " ای خدای عزیزم، تو از نیاز من باخبری، خودت آن را برآورده کن."

مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئیز داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد.

لوئیز خداحافظی کرد و رفت.

مشتری یک اسکناس ۵۰ دلاری به مغازه دار داد و گفت: تا آخرین پنی اش می ارزید.

 

فقط اوست که می داند وزن دعای پاک و خالص چه قدر است...     

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 9:27  توسط زهرا  | 

اینجا آسمان آبی است برای آسمان من هدیه ای بفرستید.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 13:59  توسط زهرا  |